
زمستان از سوراخ کفشت وارد می شود
گرسنه کودکی
که نافت را
با تیزی بشقابی شکسته بریده اند .
معجزه ای را در انتظار نباش
در هیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شهر ما
از شکم روسپیان ٬ خداوندان بیرون می آیند .
مردمان دندانهای خویش را می کشند
تا گرسنگی توجیه شود
و با پنجه روی روغن داغ رفتن است
این که زندگی است .
اصلا کجای تاریخ
سعدی به توپخانه می رسید
و خیام مانده به اعدام بود .
تهران
تهران و رهگذرانی که پنداری
چکه های شمع بر زبانشان می چکد
صدایت می کنند
و تو پاورچین
گویی که زمین پر از تخم پرستوست
و پای تخت تو باید نشست
که در خواب یخ می زنی
سرایت سیبری به رگ ها
و قندیل بزاق در دهانت .
تهران
زورخانه می خواهد
کباده خال کوبی
و پدربزرگ را
که اگر بود نمی خندید .
تهران ۱۳۸۲
تو در راه زنان را می بینی
نشسته تا بشمرند تعداد موهایت را
و من راهزنان را به تعداد موهایت
با کنده ای که در دیده هاشان
به آتش کشیده اند .
سنگینی این شهر عاقبت
زمین را از گردی می اندازد .
تهران برایت پایتخت جهان است
و سهم تو دندانهایی است که ریخته اما
با بوی نان
هنوز تکان می خورند
و شیر مادران
که بر جلد بینوایان می چکد .
از آن سپس
شهر ها ریخته ٬ ریخته های شهر
به عطسه ای حتی پراکنده
پوست مردگان بر باغ خانه های چرک
نمی خورد
و انگشت دختران جا میان دار قالی می ماند .
از آن پس
پیاده رو ها رویای مقدس قومی شد
که بی نخاع زاده می شدند.
( عمید صادقی نسب )

