تبليغاتX
شاعران معاصر ایران

زمستان از سوراخ کفشت وارد می شود

گرسنه کودکی

که نافت را

با تیزی بشقابی  شکسته بریده اند .

 

معجزه ای را در انتظار نباش

در هیچ کجایی

گندم از آسفالت نمی روید

و در شهر ما

از شکم روسپیان ٬ خداوندان بیرون می آیند .

 

مردمان دندانهای خویش را می کشند

تا  گرسنگی توجیه شود

و با پنجه روی روغن داغ رفتن است

این که زندگی است .

 

اصلا کجای تاریخ

 سعدی به توپخانه می رسید

و خیام  مانده به  اعدام بود .

 

تهران

تهران و رهگذرانی که پنداری

چکه های شمع بر زبانشان می چکد

صدایت می کنند

و تو پاورچین

گویی که زمین پر از تخم پرستوست

و پای تخت تو باید نشست

که در خواب یخ می زنی

سرایت سیبری به رگ ها

و قندیل بزاق در دهانت .

 

تهران

زورخانه می خواهد

کباده خال کوبی

و پدربزرگ را

که اگر بود نمی خندید .

 

تهران ۱۳۸۲

تو در راه زنان را می بینی

نشسته تا بشمرند تعداد موهایت را

و من راهزنان را به تعداد موهایت

با کنده ای که در دیده هاشان

به آتش کشیده اند .

 

سنگینی این شهر عاقبت

زمین را از گردی می اندازد .

 

تهران برایت پایتخت جهان است

و سهم تو دندانهایی است که ریخته اما

با بوی نان

هنوز تکان می خورند

و شیر مادران

که بر جلد بینوایان می چکد .

 

از آن سپس

شهر ها ریخته ٬ ریخته های شهر

به عطسه ای حتی پراکنده

پوست مردگان بر باغ خانه های چرک

نمی خورد

و انگشت دختران جا میان دار قالی می ماند .

از آن پس

پیاده رو ها رویای مقدس قومی شد

که بی نخاع زاده می شدند.

 

( عمید صادقی نسب )

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Nov 2006 10:20 |

 

عقاب

عقابی بود که وقتی اوج می گرفت

از آن همه بلندی می ترسید و پایین می آمد

اما وقتی پایین بود  ٬ دورها را نمی دید

دلگیر می شد و باز اوج می گرفت

تا باز می ترسید و این جوری

او همیشه دودل بود و پایین و بالا می شد .

***

باد

لباسهایم را روی بند انداختم

تراس من کوچک است برای همین دو رشته طناب بسته ام

یکی بالا و یکی پایین تر

پیراهنم را روی بند بالا انداختم

و شلوارم روی بند پایین بود

باد که توش می افتاد تکانی می خورد

رفتم کفشهایم را آوردم

زیر پاچه های شلوارم گذاشتم که آویزان بود

حالا هر وقت باد می آید

همین کار را می کنم

و می نشینم و خودم را نگاه می کنم .

 

( اردلان عطاپور )

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 25 Jun 2006 11:20 |

شمع را که به خورشید هدیه می دهی

از سرانگشتان سوخته ات می فهمد

که چند یلدا را

با کبریت های نمور و یکی سنگ چخماق سر کرده ای !

برگ را که به جنگل هدیه می دهی

به نیم نگاهی در می یابد

چند بارت به خاک افکنده اند

صحرا زادگانی که قیم درختانند.

(؟)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 25 Jun 2006 11:12 |

 

تبر

باز تبر از کنار گفتن گذشت

و چیزی برای درخت نماند

 

نیمی شدم

نیمی سوز

از چهره هامان صورتکی سرخ

مانده برای صبح بعد

 

و اما باران

مثل همیشه نیمی خیس

نیمی تر

رویای درخت را

از خواب دارکوب های گمشده می شوید.

 

"پا برهنه تا صبح"

(گراناز موسوی )

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 1 Jun 2006 15:19 |

 

اول باید رودخانه را راه بیندازم

نه آنقدر ها بزرگ که یک پل چوبی رویش قرار نگیرد

 

حالا کمی غروب درست می کنم

و می گذارم ساعتی بماند

تا هر چه می گذرد در حوالی این پل 

آرام آرام در قوام خودش حل کند.

 

حالا از سایه ها   تو را  می کشم بیرون

و می گذارمت  دوباره پانزده ساله یاکمی بیشتر شوی

و ترس خورده پا بگذاری روی این پل

آن وقت یک شاعر جوان هجده بیست ساله

آن سوی پل

باید در انتظار تئ بگذارم

 

نه اصلا فکر برگشتن به کله ات نزند

او هم یکی دو قدم خواهد آمد

سلام خواهد کرد

و بعد یک کاغذ تاخورده را که ملتهب است

به دست تو خواهد داد

سلام !

آقای انیگمار برگمن عزیز!

 شما در حوالی این پل

توت فرنگی وحشی سراغ ندارید ؟ 

(حافظ موسوی )

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 12:59 |

 

دور؟

خیلی نمی روم

سری به دیوار می زنم

بر می گردم.

(مهرداد فلاح)

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 12:51 |

 

سکوت

سنگ آسیاب سنگینی است

که بر هیچ می چرخد

 

صدات

بوی آفتاب می دهد

و هر واژه گندم زرینی است.

صدات بوی آفتاب می دهد .

حرفی بزن!

باری جهانم گرسنه است.

(مهدی فلاحتی )

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 12:48 |

 

و خداوند بر کرانه ایستاده است ...

 

با سلام . سایت شاعران معاصر یران

شامل انواع متون ادبی به فرمهای مختلف

از نویسندگان و شاعران ایران

در حد مطالعه و آشنایی٬ و به انتخاب و خوانش من است.

امیدورام از مرور این نوشته ها لذت ببرید

و مار ا از مطالب و دریافتهای نیکوی خود بهره مند گردانید.

با سپاس

 

 

+ نوشته شده توسط منا محبی عدل در 23 May 2006 12:45 |